أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
176
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
خود آزاد كند « 1 » ، و اگر وفا كند ، ترا « 2 » به بندگى خود مشغول كند « 3 » . و اگر بر بندگى شفقت واجب آيد ، بر آزادى واجبتر . و اگر با تو وفا كند ، به مكافات آن مشغول كند « 4 » . و اگر جفا كند « 5 » ، ترا از مراعات خود فارغ كند « 6 » . و به همه حال فراغت به از مشغولى « 7 » . ديگر اگر با تو نيكى كند ، آن دهد كى اين جهانى بود ، و اگر بدى كند ترا آن دهد كى آن جهانى بود « 8 » . و به همه حال آن جهانى بهتر « 9 » ازين جهانى « 10 » . حكايت احمد سياه دينورى در محلّتى از محلتهاء بغداد مىگذشت ، مستى بيامد و مشتى بر وى زد و دشنام « 11 » چند « 12 » بگفت « 13 » و برفت . مريدى را در پى وى « 14 » فرستاد تا بداند كى خانهء او كجاست ، روز ديگر « 15 » طبقى حلواى به خانهء او فرستاد « 16 » . مرد پرسيد « 17 » كى از كجاست ؟ « 18 » گفت از خانهء « 19 » احمد ، احمد « 20 » فرستاده است مكافات آنك تو او را مشت زدى . آن جوان برخاست و با ندامت و غرامات و گريان ، بدر زاويهء او « 21 » رفت و زمين بوسيدن گرفت « 22 » ، و گفت زنهار « 23 » بحل كن . شيخ گفت : اى جوان « 24 » تو مرا بحل كن كى مغبون توى ، چون تو بر ما مشت زدى و دشنام دادى ، طاعت خود را بر طبقى نهادى و به من « 25 » فرستادى ، من « 26 » در مقابلهء آن حلواى « 27 » به تو فرستادم ، حلوا خورد
--> ( 1 ) - از « بندگى خود . . . » ندارد ( 2 ) - + از بند رق خود آزاد كنند ( 3 ) - از « به بندگى خود . . . » ندارد ( 4 ) - گردانند ( 5 ) - كنند ( 6 ) - كنند ( 7 ) - + چون در مشغولى شفقت واجب كند بر فراغت واجبتر ديگر اگر با تو وفا كنند ترا آن دهند كه اين جهانى بود و اگر جفا كنند ترا آن دهند كه آن جهانى بود ( 8 ) - از « ديگر اگر با تو نيكى . . . » ندارد ( 9 ) - به ( 10 ) - + بود ( 11 ) - دشنامش ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - داد ( 14 ) - او ( 15 ) - ديگر روز ( 16 ) - + آن ( 17 ) - + ازين مريد ( 18 ) - + مريد ( 19 ) - « از خانه » ندارد ( 20 ) - + سياه دينورى ( 21 ) - + شيخ آمد گريان ( 22 ) - + كه يا شيخ ( 23 ) - « و گفت زنهار » ندارد ( 24 ) - « اى جوان » ندارد ( 25 ) - بر من ( 26 ) - ندارد ( 27 ) - + بر طبق نهادم و